تا موعد موعود
جور دیگری باید «او» را شناخت تا «موعدش» دیرتر از این نشود...إن موعدهم الصبح؛ الیس الصبح بقریب...؟
صفحات وبلاگ
نویسنده: بنیادگرا - چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳

صحنه اول:
                  حریف، با زحمت و سختی توپ را به محوطه جریمه تیم الف رسانده و چون فضای نفوذ را تنگ میبیند، با حرص زیاد دندان به هم میفشرد وعلیرغم مشاهده مدافع تیم الف که به فرمان کاپیتانش برای جلوگیری از شوت سرکش او تمام قد خود را به روی زمین و جلوی پا و توپ او پرت کرده، با حداکثر قوا به توپ ضربه میزند بلکه یا گل به ثمر برسد و اگر نشد لااقل ضربه ای سهمناک بر پیکره دفاع وارد کرده باشد.... و مدافع باغیرت اما خوشحال از نتیجه فداکاری، درد را تحمل میکند و با نیم نگاهی به چهره خرسند کاپیتان، از دور شدن توپ از محوطه خطر و رضایت هواداران، لذت میبرد.
صحنه دوم:
                  حریف فشار زیادی به خط دفاعی تیم ب وارد کرده و کاپیتان هم تاب تحمل این فشارها را ندارد و فرمان خطا بر روی مهاجمین حریف را میدهد و.... نتیجه البته اعلام ضربه کاشته و هول و اضطراب تیم ب از کاشته زن درجه اول حریف، چیز دیگری نیست. وقت صف بندی در برابر این ضربه سرنوشت ساز است. مدافعین، اعتماد به نفسی در کاپیتان در برابر کاشته زن حریف نمیبینند؛ پس نفسها در سینه هایشان حبس و سرهایشان از مقابل توپ دزدیده میشود!! و سیر توپ به سمت گل را نظاره میکنند.... هواداران تیم ب هم مبهوت، یکپارچه سکوتند....

عجیب است! رسانه ها فشارهای مضاعف اقتصادی را برجسته نمیکنند و کسی را سر غیرت نمی آورند و انگار نفسهایشان در سینه هایشان حبس شده! آنچه برجسته است، قدرت و شوکت و جلال کاشته زنهای حریف است! این درک زبونی درونی و آن مانور قدرت برای کاشته زن حرف، طبیعتاً باعث میشود سرها خم شده، لحظه فروریختن دروازه خودی را ببینند!!
فشار و چشم غره از حریف،
سکوت و نفس در سینه حبس شدن از خودی،
چانه و سر عقب کشیدن هم نتیجه اش!!!
و هوادارانی که بهت زده، نظاره گر فروریختن دروازه تیم ب هستند....

بنیادگرا
هرچی روی مخم کار کردم تا برای ورود به جامعه آماده بشم، اون وقتی که دیگه فکر میکردم آماده‌ام، ظرف 2سال فهمیدم پازلی را که در اون سالها چیده بودم یه بار دیگه باید بچینم!
کدهای اضافی کاربر :